کوته نوشته ها 2

1-   « رادیو »

رئیس جمهور گفت : حقوق بشر ...

مرد رادیو را خاموش کرد و گفت :

من بشری هستم که سه ماه است حقوق نگرفته ام.

و خوابید .

 

2-   « برگ »

برگ ترسید درخت را رها کند !

زیرا شنیده بود :

درخت ، از برگ به زمین می افتد !

 

3-   « سرباز »

گشت و گشت ، تا تفنگش را پیدا کرد و با تک تک اهل آبادی خداحافظی ؛ همین که رفت ، دید سربازان برمی گردند.

جنگ تمام شده بود !

 

4-   « عصا »

دخترک ، دفتر را امضا کرد. عاقد گفت : مبارک است دخترم !

پیرمرد سر دخترک داد زد : زن ... عصای مرا بده ... دسشویی شان کجاست ؟

 

5-   « تلفن »

از صبح منتظر تلفن او بود .

غروب شده بود ، داشت نماز می خواند : ربّنا آتنا ...

تلفن زنگ خورد... با عجله به سمت تلفن رفت :

-     الو ... الو ...

و ثانیه ای بعد :

-     نه آقا ... اشتباه گرفته اید !

 

6-   « فرمانده »

25 سال قبل :

 شب قبل از عملیات سنگر فرماندهی :

-     حیدر ، تو باید این منطقه رو کامل مین گذاری کنی ؛ تا دشمن از این سمت به بچه ها نزدیک نشه ...

25 سال بعد :

فرمانده گروه تفحص به سربازی که در کنارش ایستاده می گوید :

-     چقدر اینجا برام آشناست.

و از تپه ها پایین می رود.دقایقی بعد صدای انفجار ... و فریاد های آن سرباز  :

-     حاجی ... حاج حیدر ...

[ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 16:50 ] [ پسر دهاتی ] [ ]
آخرین مطالب